تبليغاتX
ته مونده ی من

ته مونده ی من

حوا که لب گشود عسل اختراع شد!!!!

صبر تلخ خورده ای !؟

همین را میپرسد فقط

من هم خم میشوم روی خودم

خم میشوم روی دلتنگی هایم

روی آرزوهایم

بعد میگوید تلخ تر از آن را خورده ای ؟؟

.

.

.

هه

نمیداند روی صبر تلخ را هم کم کرده ام


پیک آخر را که بروم

همه ی هستی ام را آتش خواهم زد ...




برچسب‌ها: صبر تلخ, غمگین, دختر غمگین, مشروب
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 17:46 توسط عسل| |

من در این کلبه خوشم

تو در آن اوج که هستی خوش باش

من به عشق تو خوشم

تو به عشق هر که هستی خوش باش



دور نرو...

بیا کنار دلم !!...

من غیر از اینهایی که می نویسم ،

نوازش هم بلدم !

برچسب‌ها: غم, شعر, تنها, او, دختر غمگین
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 17:8 توسط عسل| |

هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار

زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار

اگر چه می‌گذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر، من از شما بیزار

به مسجد آمدم و نا امید برگشتم
دل از مشاهده‌ی تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته‌های پژمرده
اذان مرده و دل‌های از خدا بیزار

به خانه‌ام بروم؟! خانه از سکوت پر است
سکوت می‌کند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!

از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار



دارم سُر میخورم 

سُر میخورم روی افکارم

احساساتم

آینده ی ناپیدایم





برچسب‌ها: عسل, غم, شعر, احساس, جدایی
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 11:35 توسط عسل| |

حوا که لب گشود عسل اختراع شد!

آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت

تا هاله ای به دور زحل اختراع شد!

آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت...

نزدیک ظهر بود که غزل اختراع شد...

آدم و سعی کرد کمی منضبط شود

مفعول و فاعلات و فعل اختراع شد...

«یک دست جام باده و یک دست زلف یار»

اینگونه بود ها...! که بغل اختراع شد...

یک شب میان شهر خرامید و عطسه زد

فرداش... پنج دی...و گسل اختراع شد

 

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 15:47 توسط عسل| |

 

 

یاد حرفهای فروغ بخیر

این روزها سرشارم از احساسش

این روزها درون آینه زنی را میبینم شکسته تر از سنش

این روزها حرفی نیست تا دلت بخواهد سکوت هست اما ...

شاید باید رفت

ولی نمیدانم کدامین سو !؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 11:35 توسط عسل| |

نمیدانم زل بزنم به این آینه ی شکسته که سرم را کوبیده ام

یا

بروم بالای این صندلی و طناب را بندازم دور گردنم !!

نمیدانی چقدر سخت است مجبور به ادامه باشی وفتی میدانی بازنده تویی ...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 18:58 توسط عسل| |

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک
از در آمیختن شادی و غم دلتنگم

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم

ای نبخشوده گناه پدرم آدم را
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم
دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم

نشد از یاد برم خاطره دوری را
بازهرچند رسیدیم به هم !دلتنگم

""" استاد فاضل نظری"""

 


 

 

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 12:32 توسط عسل| |

یک

دو

سه

.

.

.

خسته که میشوم کارم شمردن این قطره اشک هاست

و او میخندد

من زانوهایم را بغل میکنم و بیصدا میبارم

دفترم را باز میکنم و دلتنگیهایم را مینویسم

 و او میخندد

از خدا میخواهم دلش را به سویم بکشد

نرم شود

التماسش میکنم

اما او .... میخندد

تنها چیزی که بر زبان می آورد

                   " من میدونم تو دیونه ای "

راستی تو بگو من دیوانه ام یا او ؟؟

نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 10:32 توسط عسل| |

 

خیره نگاهم نکن

هنوز نفس میکشم

و میدانم دلتنگم نیستی !

میدانم حرفهایم را نمیدانی!!

فاصله ای که بین ما افتاده دارد کاری میشود

لرزش دستانم را دیده ام  این روزها

...

خم شده ام و بند کفشت را میبندم و تو

زل زده ای به یاکریمی که هنوز برنگشته...

لانه اش ماه هاست که خالیست

و من میدانم دیگر برنمیگردد

و تو هنوز منتظری...

 

 

+ خدا هست شک نمیکنم ... نه ... شک نمیکنم

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 18:53 توسط عسل| |

باراني ام , باراني ام , باراني از آتش

 يك روح بي پروا و سرگرداني از آتش

 

اين كوچه ها , ديوارها , اصلاً تمام شهر

سوزان و من محبوس در زنداني از آتش

 

 اهل غزل بودم ، خدا يكجا جوابم كرد

 با واژه اي ممنوع  ، با انساني از آتش

 

 بي شك سرم از توي لاكم در نمي آمد

 بر پا نمي كردي اگر طو فاني از آتش

 

 تا آمدي ، آتشفشاني سالها خاموش

 بغضش شكست و بعد شد طغياني از آتش

 

 كاري كه از دست شما هم بر نمي آمد

 من بودم و در پيش رويم خواني ازآتش

 

 اين روزها محكوم  ِ اعدامم به جرم عشق

 در انتظارم بشنوم   ، فرماني از آتش

 

 

+ پ.ن : دارد دل از دست میرود ...

 

نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 11:31 توسط عسل| |

Design By : Mihantheme