ته مونده ی من
حوا که لب گشود عسل اختراع شد!!!!
صبر تلخ خورده ای !؟ همین را میپرسد فقط من هم خم میشوم روی خودم خم میشوم روی دلتنگی هایم روی آرزوهایم بعد میگوید تلخ تر از آن را خورده ای ؟؟ . . . هه نمیداند روی صبر تلخ را هم کم کرده ام پیک آخر را که بروم همه ی هستی ام را آتش
خواهم زد ... من در این کلبه خوشم تو در آن اوج که هستی خوش باش من به عشق تو خوشم تو به
عشق هر که هستی خوش باش زمین از آمدن برف تازه خشنود است قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز اگر چه میگذریم از کنار هم آرام به مسجد آمدم و نا امید برگشتم صدای قاری و گلدستههای پژمرده به خانهام بروم؟! خانه از سکوت پر است از این سکوت گریزان، از آن صدا
بیزار دارم سُر میخورم سُر میخورم روی افکارم احساساتم آینده ی ناپیدایم
حوا که لب گشود عسل اختراع شد! آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت تا هاله ای به دور زحل اختراع شد! آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت... نزدیک ظهر بود که غزل اختراع شد... آدم و سعی کرد کمی منضبط شود مفعول و فاعلات و فعل اختراع شد... «یک دست جام باده و یک دست زلف یار» اینگونه بود ها...! که بغل اختراع شد... یک شب میان شهر خرامید و عطسه زد فرداش... پنج دی...و گسل اختراع شد یاد حرفهای فروغ بخیر این روزها سرشارم از احساسش این روزها درون آینه زنی را میبینم شکسته تر از سنش این روزها حرفی نیست تا دلت بخواهد سکوت هست اما ... شاید باید رفت ولی نمیدانم کدامین سو !؟ نمیدانم زل بزنم به این آینه ی شکسته که سرم را کوبیده ام یا بروم بالای این صندلی و طناب را بندازم دور گردنم !! نمیدانی چقدر سخت است مجبور به ادامه باشی وفتی میدانی بازنده تویی ... من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم """ استاد فاضل نظری""" دو سه . . . خسته که میشوم کارم شمردن این قطره اشک هاست و او میخندد من زانوهایم را بغل میکنم و بیصدا میبارم دفترم را باز میکنم و دلتنگیهایم را مینویسم و او میخندد از خدا میخواهم دلش را به سویم بکشد نرم شود التماسش میکنم اما او .... میخندد تنها چیزی که بر زبان می آورد " من میدونم تو دیونه ای " راستی تو بگو من دیوانه ام یا او ؟؟ خیره نگاهم نکن هنوز نفس میکشم و میدانم دلتنگم نیستی ! میدانم حرفهایم را نمیدانی!! فاصله ای که بین ما افتاده دارد کاری میشود لرزش دستانم را دیده ام این روزها ... خم شده ام و بند کفشت را میبندم و تو زل زده ای به یاکریمی که هنوز برنگشته... لانه اش ماه هاست که خالیست و من میدانم دیگر برنمیگردد و تو هنوز منتظری... + خدا هست شک نمیکنم ... نه ... شک نمیکنم باراني ام , باراني ام , باراني از آتش يك روح بي پروا و سرگرداني از آتش اين كوچه ها , ديوارها , اصلاً تمام شهر سوزان و من محبوس در زنداني از آتش اهل غزل بودم ، خدا يكجا جوابم كرد با واژه اي ممنوع ، با انساني از آتش بي شك سرم از توي لاكم در نمي آمد بر پا نمي كردي اگر طو فاني از آتش تا آمدي ، آتشفشاني سالها خاموش بغضش شكست و بعد شد طغياني از آتش كاري كه از دست شما هم بر نمي آمد من بودم و در پيش رويم خواني ازآتش اين روزها محكوم ِ اعدامم به جرم عشق در انتظارم بشنوم ، فرماني از آتش + پ.ن : دارد دل از دست میرود ... 

برچسبها: صبر تلخ, غمگین, دختر غمگین, مشروب

بیا کنار دلم !!...
من غیر از اینهایی که می
نویسم ،
نوازش هم بلدم !
برچسبها: غم, شعر, تنها, او, دختر غمگین
چنین چرا دلتنگم؟ چنین
چرا بیزار
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار
شما ز من متنفر، من از شما بیزار
دل از مشاهدهی تلخی ریا بیزار
اذان مرده و دلهای از خدا بیزار
سکوت میکند از زندگی مرا بیزار![]()
![]()
برچسبها: عسل, غم, شعر, احساس, جدایی

![]()

از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم
روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک
از در آمیختن شادی و غم دلتنگم
خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم
ای نبخشوده گناه پدرم آدم را
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم
حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم
دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم
نشد از یاد برم خاطره دوری را
بازهرچند رسیدیم به هم !دلتنگم
| Design By : Mihantheme |


